سرویس : صفحه نخست ,  تاریخ:۱۹/دی/۱۳۹۴ - ۱۰:۴۸  ,  شناسه خبر: ۴۵۱۰۰

فقر هیچگاه از میان ما نمی رود، گویی با ما خویشاوندی دارد.چیزی را که می خواهم بیان کنم مقایسه ای است بین زندگی مردمان ما در گذشته حدود سالهای 1307 هجری شمسی واکنون یعنی سال 1394 آنچه را اکنون ما می بینیم به نظر می رسد جامعه از جنبه های مختلف پیشرفت کرده است که نمود آن بیشر در مراکز شهری دیده می شود.

فقر مهمان سفره ها

به گزارش سفيرافلاك فقر هیچگاه از میان ما نمی رود، گویی با ما خویشاوندی دارد.چیزی را که می خواهم بیان کنم مقایسه ای است بین زندگی مردمان ما در گذشته حدود سالهای 1307 هجری شمسی واکنون یعنی سال 1394 آنچه را اکنون ما می بینیم به نظر می رسد جامعه از جنبه های مختلف پیشرفت کرده است که نمود آن بیشتر در مراکز شهری دیده می شود.

در مناطق روستایی به خاطر عدم در آمد کافی هنوز هم بعضی خانواده ها در مضیقه هستند وبه جرات می توان گفت که غذایشان همان غذای سال 1307 می باشد.البته این فقر را عوامل گوناگون به وجود آورده است که باید مورد بر رسی و توجه مسولین قرار گیرد.هر چند کمیته ی امداد حضرت امام (ره) در این راه کارهای بزرگی انجام داده است و خانواده های زیادی را مخصوصا در روستاها زیر چتر حمایت گرفته است.

جهانگرد ونویسنده ی انگلیسی خانم فریا استارک در کتاب خود بنام سفرنامه ی الموت،ایلام ولرستان که آقای علی محمد ساکی آن را ترجمه کرده است اینگونه می نویسد که : شبی را در سیاه چادر یکی از ایلات ارکواز ایلام به سر می برندو.... که خواندن آن خالی از لطف نیست واینگونه بیان می کند: من نمی دانم که در میان شعرای فارسی زبان هنوز هم به سبک قدیم در باره ی خاطره ها و زیباییها غزلسرایی می نند.؟

هنوز هم کسانی وجود دارند که در باره ی حرکات سریع مچهای از النگو پوشیده زنان به هنگام کار در خانه وپختن نان، خمیرافتاده بر روی ورقه فلز محدب معروف به ساج که بر بالای آتش جای گرفته وپس از یکی دو لحظه نانی را آماده می کند؟ غزلسرایی وتوصیف صحنه بکنند یا خیر؟وسپس خانم استارک اینگونه ادامه می دهند: شام ما به نان تنها منحصر نبود،گوجه فرنگیها را در ظرفی پخته بودند.تا آمدن غذا گرسنگی خود را با خوردن کمی خیار تسکین دادیم.غذایی که پخته بودند در نظرشان ضیافتی محسوب می شد، مادر خانواده هر چند لحظه یک بارآن را به هم می زد ومی چشید وبا تحسین زاید الوصفی سر را تکان می داد. چهار پسر بچه خردسال مقهور انتظار به ردیف در گوشه ای ساکت نشسته بودند.

بچه ی کوچکتر خود را با دو بره کوچک سر گرم کرده بود.دختر خردسال که بزرگترین فرزند و زیبا ترین زنان منزلگاه بود، خودرا با کارهای خانه سر گرم کرده بود ومی دانست که شانسی برای شرکت در صرف غذای مهمانها ندارد. 

به زودی غذا حاضر شد، از گوجه فرنگیها بخار بلند می شد،آنها رادر ظرفی ریخته بودند،متاسفانه مقدار غذا کم بود واکنون فقط قابل عرضه در سه بشقاب کوچک مسی بود.

یکی از بشقابها برای من ویکی را برای فیلسوف(از همراهان استارک) ویکی را هم برای دو نفر قاطر چی منظور کرده بودند.یکی از پسر بچه ها که قادر نبود خود را کنترل کند،وبا چشم کاسه ها را می پایید آرام آرام اشکش جاری شد وتا گوشه ی دهان کوچکش پائین آمد.مادرش که از این وضعیت خجالت می کشید سیلی آهسته ای به گونه اش زد وسپس به طور مخفیانه انگشتی را که هنوز طعم گوجه فرنگی می داد در دهانش گذاشت.

  من به قدری گرسنه بودم که اگر هر سه بشقاب را هم می خوردم سیر نمی شدم،اما چه کسی قادر به تحمل چنین منظره ی ناراحت کننده ای بود؟امکان نداشت که بشود کلمه ای صحبت کرد زیرا ممکن بود میزبان بیشتر ناراحت شود،اما به هر حال می توانستم قسمتی از غذا را در بشقاب باقی بگذارم،نصف آنرا که خوردم تظاهربه سیر شدن کردم ،باقیمانده غذا را چهار پسر خردسال خوردند.اما دخترک که می د انست اوضاع بر چه منوال است نه سهمی خواست ونه کسی به او چیزی داد.

انتهای پیام/

*نويسنده :مهدی زینی اصلانی

مطالب مرتبط:
برای دریافت جدیدترین بسته اخبار روز اینجا کلیک کنید
نام:
ایمیل:
* نظر شمـا:
اخبار استان
اخبار پربازدید